داستان از حمید داوری (2)

شب خواب بودم، صدایی شنیدم بیدار شدم. انگار چند نفر از ماشین پیاده شدن ولی نه انگار خیلی زیادن، همچنان صدا ادامه داشت. با خودم گفتم مگه چند نفر هستن که تموم نمیشن!؟ این وقت شب، اینجا چکار دارن!؟

سریع لباسم رو تنم کردم و رفتم بیرون تنها یه ماشین بود اونم ماشین یکی از فامیل که جلوی در گذاشته بود ولی عجیب این بود که چهار تا در ماشین باز میشدن و بسته میشدن!!! خوب نگاه کردم، چشام رو مالوندم که واضح ببینم و خواب نباشم ولی نه همچنان درها باز و بسته میشدن. انگار چهار نفر درها رو باز و بسته میکنن، امًا آخه کسی نبود!!!

چند لحظه مات و مبهوت بودم بعد گفتم جن! این کار کاره جن‌ها...

ادامه نوشته

داستان از حمید داوری (1)

یه روز داشتم در شهر پرسه می‌زدم و به مشکلات زندگیم فکر می‌کردم که یه نفر با سرعت از کنارم گذشت، سرم رو بالا گرفتم و نگاه کردم، دیدم  گروه گروه مردم با شتاب به یه طرف میرن. از یه نفر پرسیدم چه خبره در حالی که نفس نفس میزد و می‌رفت شنیدم که گفت دختر، خودکشی!

به یک باره فکرم از زندگی خودم در اومد و به فکر دختری افتادم که ظاهراً قصد خودکشی دارد پس منم با عجله رفتم. وقتی که رسیدم تعداد زیادی از مردم را در کنار یک ساختمان 5 طبقه دیدم و دختری حدود 17 ساله که بالای ساختمان داشت می‌خندید اونم با صدای بلند، یه لحظه فک کردم اینکه داره میخنده پس خودکشی خبری نیست، بابا فیلمه!!

چند نفر سعی داشتن که با دختر حرف بزنن و شنیدم که میگفتن دختر میافتی، میمیری، بدبخت میشی و ...

دختره با شادی و فریاد می‌گفت مرگ چیه، من می‌خوام پرواز کنم، بال درآوردم مگه نمیبینین، کورین!؟

دیگه با این حرف‌ها متوجه شدم

ادامه نوشته

داستان عشق

در جزیره‌ای زیبا تمام حواس زندگی می‌کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق‌هایشان را آماده و جزیره را ترک می‌کردند. امُا عشق می‌خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می‌رفت عشق از ثروت که با قایق باشکوهی جزیره را ترک می‌کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می‌توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

غرور گفت: ...

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دوهم‌سفر

 

دودوست‌درجزیره‌ای گرفتار شده بودند. به‌هم گفتند هرکدام جداگانه برای رهایی‌مان دعا کنیم تابدانیم دعای کداممان اجابت میشود. نفر اول ازخدا غذا خواست مدتی بعد درختی رایافت وشکمش را سیرکرداما نفر دوم آن روزگرسنه ماند. خلاصه آرزوهای نفراول همه برآورده شداما نفردوم درزجروعذاب بسر میبرد. نفراول هربار به خود می‌بالید که چون آرزوهایش برآوردمیشود لیاقت داردوتنها حق خودش است که از نهمت‌ها استفاده کندوبه دوستش توجهی نمی‌کرد.تاروزآخرازخدا کشتی نجات خواست وخداوند برای او مهیا کرد هنگام‌خروج خواست‌تنهاجزیره را ترک کند. صدایی به اوگفت چرا اورا تنها می‌گذاری جواب داد این نعمت‌ها شایسته‌ی من است اگراو هم لیاقت داشت خداوند آرزوها‌یش را باورده میکرد.

صدا گفت: خداوند فقط آرزوی اورا برآورده کرده‌است.نفراول حیران پرسید: مگرچه آرزویی کرده که من ازآن بی‌خبرم

صداجواب داد: دوستت ازخداوندخواست فقط آرزوها‌ی تورا اجابت کند.

نفراول شرمنده روبه خداوند ایستاد وآرزو کردکه زمین را بگشاید تا ازاین بیشتر خوار نشود.

نتیجه :همیشه نعمت‌هایمان حاصل دعاهایمان نیست بلکه حاصل دعای دیگران برای ماست.