داستان از حمید داوری (2)
شب خواب بودم، صدایی شنیدم بیدار شدم. انگار چند نفر از ماشین پیاده شدن ولی نه انگار خیلی زیادن، همچنان صدا ادامه داشت. با خودم گفتم مگه چند نفر هستن که تموم نمیشن!؟ این وقت شب، اینجا چکار دارن!؟
سریع لباسم رو تنم کردم و رفتم بیرون تنها یه ماشین بود اونم ماشین یکی از فامیل که جلوی در گذاشته بود ولی عجیب این بود که چهار تا در ماشین باز میشدن و بسته میشدن!!! خوب نگاه کردم، چشام رو مالوندم که واضح ببینم و خواب نباشم ولی نه همچنان درها باز و بسته میشدن. انگار چهار نفر درها رو باز و بسته میکنن، امًا آخه کسی نبود!!!
چند لحظه مات و مبهوت بودم بعد گفتم جن! این کار کاره جنها...
حمید داوری