داستانی واقعی برگرفته از تجربه شخصی!
سرباز نحیف
پارسال اواسط مهر برای دیدار با یکی از دوستانم سفر دو سه روزه ای به شهر ارومیه داشتم. آفتاب تقریبا غروب کرده بود و دوروبرای ساعت 7 بود و داشتیم با دوستم از خیابان به خوابگاه برمی گشتیم. کمی جلوتر جلو دستگاه عابربانک ایستادیم که دوستم پول برداشت کند. او رفت پشت سر آن چند نفری که می خواستند پول بگیرند، و من نیز در همانجا به درختی تکیه دادم و منتظر ماندم. ناگهان سربازی را دیدم که جلوتر از دوست من می خواست از عابربانک پول بگیرد. اما گویا خودش نحوه ی استفاده از کارت را بلد نبود، به همین خاطر به یک نفر دیگر داده بود تا برایش پول برداشت کند. من به آنها خیره شده بودم، و شنیدم آن فرد به سرباز گفت که متأسفانه حسابت خالیست و هیچ پولی در کارتت نیست. سرباز بیچاره سرش را انداخت پایین و از جلو عابربانک به کنار آمد. من از جایم تکانی خوردم و چند قدم آنطرف تر رفتم، اندکی به سرباز نزدیک تر شده بودم. او سربازی کوتاه قد، نحیف و مظلوم نما بود. سپس سرباز نحیف در حالی که صدایش به سختی در می آمد به من گفت: داداش شرمنده می توانم با گوشیتان زنگی بزنم؟ گفتم البته که می شود بفرمایید. گفت که من سواد ندارم، خودتان برایم شماره گیری کنید. شماره را خواند و من با شماره مورد نظر تماس گرفتم، اما هر بار که میگرفتم در دسترس نبود. گفتم امکان پذیر نیست. گفت این شماره برادرم است که در روستاست و احتمالا به این خاطر است که امکان پذیر نیست، می خواستم ازش بخوام که برایم پول بفرستت. گوشی را به من برگرداند. سپس با صدایی گرفته به من گفت: داداش معذرت می خوام 5هزار تومنپول داری به من قرض بدی، به خدا بهت پسش میدم، فقط شماره کارتت را بهم بده که بعدا برات بفرستمش. من مات و گرفته شدم، و انگار اصلا چیزی نشنیده بودم، و گفتم: بله؟ او دوباره همان حرفها را تکرار کرد. این بار دیگر متوجه شدم. کمکم اشک از چشمانم جاری شد. بدون آنکه چیزی بگویم کیف پولم را درآوردم و نگاهی به پولم انداختم. حدود 6هزار و پانصد یا ششصد تومان پول در کیفم بود. 6هزار تومان را درآوردم و به سرباز بیچاره گفتم بفرما. او دوباره گفت: دستت درد نکند، به خدا شماره کارتت را به من بده فورا برایت می فرستمش. گفتم: نه عزیزم، مثل شیر مادرت حلالت باشه. وقتی این را گفتم سرباز بی درنگ دست من را بوسید. من غرق در اشک بودم. او سرش را انداخت پایین رفت و من تا وقتی که از انتهای خیابان محو شد او را نگاه کردم. ما نیز با تأسف راه خود را رفتیم.
(این چیزی بود که شخصا برای بنده اتفاق افتاده و ذکر کردنش را خالی از لطف نمی دانستم)
حمید داوری